سپیده سحر زندگی
عزیز دل مامان دیگه واسه خودش خانومی شده ماشالله مخصوصا وقتی چادرمشکی جدیدشو سرش میکنه که مامان جون از مشهدواسش سوغاتی آورده....دلم میخواست ومیخواد خیلی بهتروقشنگ تراز همه ی مادرا واست مادری کنم....دوست داشتم همه آرزوهایی رو که واست داشتم ازتربیت گرفته وبازیا و...عملی شه ولی نمیدونم چرا احساس میکنم برعکس همه اونا واست کم گذاشتم گل نازم.....احساس میکنم اونجوری که باید،واست مادری نکردم عزیز دلم....اونجوری که دلم میخواست وقت نذاشتم واست....حوصله نداشتم واست.... این چندروزه خیلی حال وهوای دلم خوب نیست....به خودم قول داده بودم که از ناراحتیام بهت نگم....به خودم قول داده بودم که فقط خوشیامو باهات قسمت کنم....ولی نشد نمیدونم چرا....!!!؟؟؟؟تو همه شرایط کنار مامانی....حتی وقتی عصبانیم وداد میزنم سرت بعداز چند دقیقه میای ومیگی:مامان باهام دوستی!!!!ومن عاشقانه نگات میکنم ومیگم:قهرنیستم ولی ناراحتم.... دختر گلم دوس دارم بدونی وبفهمی که شلوغ بازیات واسه من تحقق آرزوهامه دوست دارم بدونی هیچ وقت از جمع وجور کردنه وسایلت خسته نمیشم خم به ابرو نمیارم... دوست دارم بدونی وبفهمی بایه خندت همه دنیا مال من میشه دوست دارم بدونی وبفهمی که با بوس هات همه غمهام از وجودم میره ولی عروسکم ،نازنینم تنها چیزی که مامان رو اذیت میکنه غذانخوردنته!!!!یه مدت انقدر اطرافیان گفتن بهم کاری بهش نداشته باش خودش میخوره....بسه دیگه انقدر واسه خوردن شرط وشروط نذار و...ولت کردم به حال خودت....هرموقع میگفتی نمیخورم منم اصرار نمیکردم ولی بعداز تقریبا یه هفته انقدر لاغر شده بودی که همه بهم خرده گرفتن که چرا بهش نمیرسی....به زور بهش بده....اینو بده بخوره....حتی جلوی من وقتی باهات مثلا قهرمیکردن تا بخوری وبا بقیه بچه ها که غذا میخورن مقایسه ات کردن اشک تو چشام جمع میشد..... خدایا به بزرگیت قسم فقط سلامتی بچم برام مهمه !!!!اصلا توقع ندارم یه دختر تپلی بشه واز تپلی همه بهم باریک الله بگن که عجب بچه ای بزرگ کردی!چی بهش میدی بخوره؟ دختر نازم....اگه واست شرط وشروط میذارمو محدودیت ومحرومیت قائل میشم فقط به خاطر اینه که افت وزن وکمبود رشد پیدا نکنی....وگرنه ...... نمیدونم چی شد این مطالبو واست نوشتم شاید چون روز مادره امروز ودلم واسه یه مادر نمونه وایده آل شدن تنگ شده.....احساس میکنم با اون هدفم فاصله گرفتم..... حالا که حرف دله بذار مامان بهت بگم منو ببخش اگه سه شنبه ها تنهات میذارم پیش مامان جون ومیرم مدرسه.....اگه فکرمیکردم این همه اصرار به نرفتنم داری از اول نمیرفتم!!!!بهم گفتی:مامان بابا اون(جون)اُفته دیگه نری مدسه!(گفته دیگه نری مدرسه)ومن با کلی بغض جواب میدم بهت:میوه دلم فقط همین یه هفته رو میرم...دیگه نمیرم نفسم!!! میدونی مامان عاشق معلمی بودمو هستم.....ولی هیچ کس به داد این دل عاشق ما نرسید جز خاله لیلا که یه مدرسه دور تونست دستگیری کنه ازم.....من باجون ودل قبول کردم اونم دوبار به دادم رسید...دفعه اول که شما اومدی تو وجود مامان ونشد سال بعد برم وامسال که اینم نمیشه سال دیگه برم....مدیر مدرسه تمام وقت میخواد واسه سال6 و4ولی اینو همیشه به خودم یادآورم که بیش از معلمی عاشق تو باید بود.... همین ج هم بهونه ای پیش اومد تا واقعا از خاله لیلا وهمراهیش تشکر کنم به قول دخترکم:ممنون آله لیلا!!!!! خاله ناطقه ومحمد حسن اولین سفرشونو بافاطمه سادات رفتم نوشهر....وقتی برگشتن کُشتی مارو انقدر که دریادریا کردی من وبابا هم تصمیم گرفتیم برنامه سفر شمال رو پیگیری کنیم....قسمتمون شد4شنبه30فروردین تا دوشنبه4اردیبهشت....بندرانزلی....یعنی غیراز این تاریخ خالی نبود،وماعلیرغم اینکه خاطره خوبی از سفر آخر به بندرانزلی نداشتیم ولی تصمیم به رفتن گرفتیم....با عمو صالح ومهدی هم صحبت کردیم محیا که مشهد میخواست بره ولی حسنا گفت ما 5شنبه میایم.... ازدوشنبه شما آبریزش داشتی....بابا سه شنبه سرمای حسابی خورد ومارو منصرف کرد از رفتن...خداییش حالش خیلی بدبود مارو هم یه روزخونه راه نداد!!!!خلاصه چهارشنبه ظهر اخبار اعلام کرد رودبار سیل اومده وجاده قزوین-رشت بسته شده....وماهم چنان مبهوت حکمتهای ندانسته خداوند بودیم ....بارالها شکر بابت همه چی!!!! چهارشنبه شب حال بابا بهترشدو تصمیم دوباره گرفتیم برای رفتن ساعت22شب.....وصبح ساعت9/30راهی شدیم.....وساعت 15.30رسیدیم به ویلاهای مربوطه..... بسی لذت بردیم از هوای عالی محوطه دریایی....باساحلی شنی مملوءازصدف های
زیبا که نگریستنشان بزرگی آن به آن خالقش را یاد آور میشود....عظمت دریای
بیکران وامواجی که با هر آمدنش گویا آرزویی خوب ونیک خواهدآورد وبا رفتنش
غم راباید ازدل شست وبه آبش سپرد!!!! حسناینا واسه شام به جمع ما پیوستن....همه چی عالی بود...هوا...حال
وروزمان....کودکانمان وهمه را مرهون لطف بی عظمت آن خالقیم.....الخمدلله
کما هم اهله صبح ضحی وحسنا با لبخندی که گویا تمام حس زندگی را می بخشد بیدار میشدند
وبوسی بر گونه های هم روانه کرده وبازی را شروع میکردند....پارک وسرسره
وتاب والا کلنگ وپس از آن دریا وسطل شن بازی وجمع کردن صدف
وخوراکی.....و....کلی کیف دنیا رامیکردند ومانیز سرخوش بابت کیف کردن وخوش
گذراندن طفلانمان.....وبی دریغ شاکر باریتعالی که این سفر را در مسیرمان
رقم زده است.... جالب اینجابود که چون آخرین تصویری که ضحی ازدریا درذهن داشت برای دی
ماه 1389بود که در راه مشهدشبی را درگرگان واندکی رالب دریا سپری کردیم
وچون کنار دریا بلال میل نمودیم دخترکم گمان برده بود که دریا میرود
بایدبلال بخورد وچندباری تقاضا کرد ومن....:شرمنده دخترنازم....در این هوای
بهاری بلال از کجای این بیکران برایت بیابم!!!!!!باشد که هیچ پدرومادری
شرمنده نیازهای کودکانشان نباشند آن هم واجبات زندگی این که فقط تفریح
است!!!!(الهی آمین) حسنا در گاز گرفتن سابقه تیره رنگی داره پیش ضحی وواسه همه هم تعریف
میکنه!!!!اونجا هم دو بار دستان نازک دخترکم در منسجم شدن دندانهای دوستش
جامانده بود.....آخرمادر به قربانت شوم مامان شدن وغذای الکی دادن آن هم
بادست به دوستی که یک سالی از تو کوچکتراست وبه گمانش واقعا غذایی در بین
انگشتان کوچکت است را باتو چه کار....!!!؟؟؟؟بنده خدا مامان حسنا کلی
علیرغم میل باطنی هر مادری دخترکش را باتندی خطاب کرد...واززبان ضحایم:آیه
عب نداره نی نیه!!!!(خاله عیب نداره نی نیه!!!) سفر خوبی بود هرچند ما به جای دوشنبه،یکشنبه راهی تهران پردود شدیم ولی خوش گذشت....ایشالله سفرای بعدی خوشترمان گذرد. (عکس هم انشالله در زرنگ شدن بعدی خواهیم گذاشت!!!!!) دلام من اومدم تا از اُدم بدَم(من اومدم تا از خودم بگم) من دیجه بدُگ دُدم(من دیگه بزرگ شدم) همش دلم میآد مامان بازی اُنم(دلم میخواد مامان بازی کنم) من بشم مامان ویکی نینیم! بآبونمش...شیرش بدم..... دادمه داداتم(فاطمه سادات)اِیلی(خیلی) دوست دارم،اَمش دوست دارم ببلش دُنم(بغلش کنم)... اونه دَدیدَمونم ایلی دست دارم(خونه جدیدمونم خیلی دوست دارم) بابااون بیام ماشین اَریده سوارش میشم آز میدم میره(باباجون برام ماشین خریده سوارش میشم گاز میدم میره) من ایگه بیم لالا...وقت لالاه(من دیگه برم لالا وقت لالایه) یا مقلب القلوب والابصار یا مدبراللیل والنهار یامحول الحول والاحوال حول حالنا ای احسن الحال..... ایراد نگیر گل زندگی مادر ازتاخیر یه ماهه بابت پست سال جدید....به هر حال ،دیر یاخیلی دیر.....عیدت مبارک نازنینم...الهی صدهاسال نوروزهای خوبی رو بگذرونی وشادتراز سال قبل باشی..... امسال عید تو منزل جدید سال خوبی رو شکرخداشروع کردیم....هرچندتعطیلات نوروزیمون خیلی زود انگاری به ته رسید وما خیلی جاها هنوزم نرفتیم ولی خوش بودیم..... فاطمه سادات ومحمد جواد اولین عیدرو شروع کردن که همین جا دعا میکنیم که صدها نوروز دیگه رو هم تجربه کنن....الهی آمین کلا مامان دوست دارم عیدرو تو تهران باشم ولی امسال انگار دوست نداشتم شاید به خاطر تعویض خونه بودواینکه هنوز انگاری کارام تو این خونه رو غلتک نیفتاده...به هرحال عید درتهران بزرگ سپری شد وخوشمان گذشت به حمدالهی....تاباشد ازاین خوشها وخوشترها!!! دوست دارم میدونم خیلی سخت بود واسه بابایی که از اون خونه وخاطراتش دل بکنه وراضی شه کارگرا دست به کلنگ به جونش بیفتن ......مخصوصا وقتی که صاحب بیشتر خاطراتش دیگه پیشش نبود..... خونه ای که توش مبارزه هاشد ونقشه ها کشیده شد....شعارهاوشعرها درست شد....شاگردای زیادی تو اون خونه تست شدن.....بغضایی شکسته شد واسه سبک شدن دل...وآخرشم گریه هاشد واسه عزیزی که اونجا رو ترک کرد...... هیچوقت یادم نمیره اون صبح شومی رو که دیگه پدرشوهرم به خونه برنگشت...عاشقش بودم....دوسش داشتم....خدایش بیامرزاد!!! اون خونه خاطره های تلخ وشیرین زیادی داشت....ازشب عروسیمون تا سیسمونی....ازنبودن حاج آقا تا مریضی ضحی....از خنده هاوگریه ها....دعواها وآشتی ها.....ولی خونه به سازی بود به گمونم که این همه سال باهامون ساخت!!!!!! حالا دیگه ما توی اون خونه نیستیم .....بگذریم پست گریه داری شد انگار اصلا قصدم این نبود ولی دل نویسه دیگه مامانی!!!! 15 اسفندتموم زندگیمون رو سوار خاوری کردیم وراهی شدیم به چند کوچه آن طرف تر ...نزدیک به مادرمان بودیم وحال.....چسبیدیم به مادرمان!!!!همسرمان گفت:دوست دارم خوشتان باشد از نزدیکی به مادرتان!!!(بسی به فکرمان بود تا هرچه بیشتر نزدیک باشیم به خانواده مان...بماند که جگرمان هم درآمد تا چنین خانه ای یافت شدا ولی مهم این است که به مقصد رسیدآنهمه گشتنش وماازاین بابت مسروریم!!!) سلام عشق مامان ....خداروشکرکه خوبی ودر کنار من! میدونم
مامانی خیلی وقته که نیومدم پیشت گفته بودم که امتحانای مامانه ولی نه
انقدر طولانی...راستش یه سری اتفاقات پیش اومد در گیر بودیم ...تو گل نازمم
که با ما درگیر این کارا شدی...الهی قربونت بشم.... دوتا
فرشته کوچولو به جمع خونوادگیمون اضافه شده یکی از سمت بابا یکی هم
مامان...یه پسر عمه به اسم محمدجواد ویه دخترخاله به نام فاطمه
سادات!خداروشکر حال هر دو کوچولو خوبه وحال ماماناشونم خوب....همین جا با
همدیگه دعا میکنیم خدا دل همه ی مامانای منتظررو شاد کنه...الهی آمین تازه یه چند تا دیگه هم تو راهی داریم....فامیلمون شلوغ میشه!!!!! خبر
دیگه اینکه باباهادی وعموها و....یه سری تصمیمات واسه خونه میگیرن وهی لغو
میشه...هی عقب میفته واین بلا تکلیفی اونم آخر سالی ودم عیدی حسابی اوضاع
رو حی مامان رو به هم زده....گلکم دعا کن هر چی خیر وصلاحه همون شه!!!! اما این دفعه دست پر اومدم با چندتا عکس: اینجا عروسی خاله حسنا است....13بهمن1390....سرد بود ولی با محیا کلی خوش گذشت بهمون.... اینجا هم داریم میریم خونه دوست مامان: ضحی خانوم تو تخت وپارکش ومشغول بازی باتوپاش....یه بازی که خیلی دوست داری وسرگرم میشی....هررنگ رو باید مثل الگوهایی که مامان واست گذاشتم بذاری....خداروشکر رنگهارو همه رو بلدی وهمیشه برنده ای تو این بازی!!!! این هم یه سری بازی همراه با آموزشه که از وبلاگ مسیحای عزیزم(سازنارنجی)یاد گرفتم وشما بسی لذت بردی....همین جا از مسیحای عزیز وآموزشهاش حسابی ممنونم... اینجا رنگها رو تقسیم بندی کردی وبعدشم کلی ذوقیدی از قیافه مشخصه.....تمام لحظات زندگیمو میدم واسه ثانیه ای از این لذتهایت: اینجا هم با همون اشکال بهت گفتم چشم چشم دوابرو بکش واین شد نتیجه: تموم زندگیمی: اما اینجا که دوستامون اومدن خونمون البته بعداز یک وقفه بسیوووووووووور طولانی که همین جا هم ازشون معذرت میخوام...امیدوارم دیگه تکرار نکنم!!!!!!!!!! وشما سه تا وروجک همراه پدرانتان در اتاقت مشغول بازی بودین..... ودر پایان.....امیدوارم خداوند دل تمام مادران نگران را آرام کنه!!!! الهی آمین
گل زخم نمک خورد، زمین مرد،زمان بر سر دوشش غم وانبوه فقط برد، به خدا آه نفس های غریب توکه آغشته به حزنی استزجنس غم وماتم، زده آتش به دل عالم وآدم مگر این روزوشب رنگ شفقیافته درسوگ کدامین غم عظما به تنت رخت عزا کرده ایای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت! نکندبازشده ماه محرم ؟ که چنین میزند آتش به دل فاطمه(س)آهت؟ به فدای نخ آن شال سیاهت! بیا صاحب این بیرق واین پرچم واین روضه تویی!!! آجرک الله یا بقیه الله لبیک یا حسین
بازم فکر میکنم مینویسم.....
ادامه مطلب
ادامه مطلب
مامان جون هستم ویه عالمه عکس وخبر وحرف.....
ولی به جون مامان سرم داغون شلوغه....وقت امتحاناست وتحقیق و...
میدونی که سخته اونم با فرشته ای مثل تو.....
امتحانام که تموم شه وبه سلامت سپری شه این ترم هم میام واست حرف دارم قشنگ مادر.....
دوست دارم....بوسسسسسسسسسسس
*شربت "بکواکتین"واسه اشتهاست که 1سی سی واسه یه روز کافیه ...البته اگه
اصلش یافت شه!!یه کم البته بچه رو بی قرار میکنه واسه همین گذاشتیمش
کنار!!!!!
*شربت گیاهی "پروسپان"رو دکتر به جای شربت سرماخوردگی به نازدونم داد....چون گیاهیه قطعا بهتره ویه کم گرونتر.....
*بچه اگه تب داشت وبا مسکن اولی پایین نیومد هر2ساعت یه مسکن با نوعی
متفاوت بهش میدیم(اول استامینیفون...2ساعت بعد شربت ایبو پروفن....2ساعت
بعدش شیاف استامینیفون ...2ساعت بعدش دوباره استامینیفونو....)اندازشم واسه1-2سال 5سی سی می باشد!
*علاوه بر اینا بدن شویه با آب ولرم مفیده ...زیر بغل...روی سینه...کشاله های را....پیشونی(اصلا الکل استفاده نشه)
*تب بچه اگه بالا بود (دور از جونش)واسه پایین آوردن تب هر کاری باید کرد
تا تشنج نکنه حتی اگه بگیریش زیر آب سردوسینه پهلو کنه بهتراز تشنجه!!!!
*اگه اسهال واستفراغ شد:از آب سیب وهیج استفاده شه+لعاب برنج خوش نمک وخنک
شده(کلا خوردنیهاش باید خنک باشه تا تهوع رو تشدید نکنه)+آب ماهیچه....یه
کم که بهتر شد با ماش خیسونده وبرنج وهویج وسیب زمینی وماهیچه سوپ درست
کرده ومیکسش میکنیم...اینم خنک وخوش نمک باشه.....
از آناناس وشلغم ورشته وغذاهای سنگین استفاده نشه....یادم باشه که لعاب
برنج کار کته رو میکنه ....پس به زور کته ندم بهش که سنگین شه وبالا
بیاره....مقادیر غذا کم کم باید باشه....مقدا مواد از دست رفته بدنشو باید
حدس زد وتقریبا 2برابرش بهش مایعات داد آب ودوغ وعرق نعنا وشیر به شرط
اینکه زیاد نشه خوبه....
*این دماسنجای دیجیتالی دمای بدن رو نیم درجه کمتر نشون میدن پس دمای بدن بااونا میشه:دمای نمایش داده شده+نیم درجه
وقتی آمپول زدی کلی گریه کردی بغلم قربونت بشم.....اومدیم خونه خوب بودی...هیچی نمیخوردی ....بازی کردی وآبمیوه ودوغ خوردی خدارو شکر خوب بودی یه کم برات سوپ گذاشتم ولی اونم نخوردی!!!یه دو-سه باری اسهال شدی وازترسم برات کته با آب گوشت گذاشتم خوردی ومن وبابا شادبودیم ولی همشو آوردی بالا.....مامان میدونم چه زجری کشیدی هر دفعه که دلت پیچ میخوردو به معدت فشارمیومد وبااینکه هیچی تو معده ات نبود آوردی بالا...دورت بگردم که وقتی اشکای مامانو دیدی گفتی:مامان ایه ناُن اوب میشم....بغضمو نگه داشتم وگفتم :قول میدی دخترک نازم؟گفتی:اُل میدم مامان!!!ولی من ترس داشتم....بابا هم اشکش دراومد...هردو نگرانیم...الهی صبح خوب خوب شی وغذابخوری وبالا نیاری.....میدونی که مامان اصلا تاب اتفاقای سخت رو ندارم....میبازم دخترکم....
امیدوارم هرکس این پستو میخونه واسه سلامتی همه مریضاودختر من وبهبودی کاملشو یه صلوات با یه حمدشفا بخونه
اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
بسم الله الرحمن الرحیم.الحمدلله رب العالمین.ارحمن الرحیم.......
| Design By : Pars Skin |








